چقدر احساسات زود گذرند....
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:16  توسط behi
|
my favorit
جلوی من واستادی
:)
حرف زدیم
کوتاه...
انگشترتو نشون دادی که خودت طراحی کرده بودی
و نفهمیدی که تو همه ی مدتی که داری حرف میزنی ، دونه دونه سلولام میپکه......
این چه حسیه
نمیدونم
عزیزم
:)
تا اینجا نزدیک 50 تا اس ام اس دادیم
امشب.
:)
به من رسما گفتی که هویجی بیش نیستم...
میتونی تصور کنی که چقد دوست دارم؟
حیف که جای مامانتم!
فکر نمیکردم انقدر محافظه کار باشی
:(
تازشم فک کنم اصلا از من خوشت نمیاد
...
دلم میخواد بیام منم خب پیشت دیگه
همیشه یا دوستای تو هستن یا دوستای من
:(
اگه هم نبودن نمی اومدم
چون تو خیلی بهتر از منی
آره تو حرف نداری
:)

:)
وقتی میخنده
جهانی توی نگاهم فرو میریزه
ما تو دانشگامون یه دونه سینا داریییییییم
که من خییییییلییییییی دوسمش دارم
:)