تبليغاتX
sinaaaaaaaa

sinaaaaaaaa

my favorit

چقدر احساسات زود گذرند....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:16  توسط behi  | 

امروز

جلوی من واستادی

:)

حرف زدیم

کوتاه...

انگشترتو نشون دادی که خودت طراحی کرده بودی

و نفهمیدی که تو همه ی مدتی که داری حرف میزنی ، دونه دونه سلولام میپکه......

این چه حسیه

نمیدونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:27  توسط behi  | 

خب

عزیزم

:)

تا اینجا نزدیک 50 تا اس ام اس دادیم

امشب.

:)

به من رسما گفتی که هویجی بیش نیستم...

میتونی تصور کنی که چقد دوست دارم؟

حیف که جای مامانتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:53  توسط behi  | 

اوه خدا

فکر نمیکردم انقدر محافظه کار باشی

:(

تازشم فک کنم اصلا از من خوشت نمیاد

...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:57  توسط behi  | 

دیروز ازت شماره گرفتم

:)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:49  توسط behi  | 

نیمکتهای سبز

وقتی رو نیمکتای یونی میشینی،

دلم میخواد بیام منم  خب پیشت دیگه

همیشه یا دوستای تو هستن یا دوستای من

:(

اگه هم نبودن نمی اومدم

چون تو خیلی بهتر از منی

آره تو حرف نداری

:)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:22  توسط behi  | 

دو روز مونده ببینمش

:)

وقتی میخنده

جهانی توی نگاهم فرو میریزه


...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:52  توسط behi  | 

از چه راهی میشه یه سینا داشت؟؟ :)

ما تو دانشگامون یه دونه سینا داریییییییم

که من خییییییلییییییی دوسمش دارم

:)


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:4  توسط behi  |